پيترو دلا واله ( مترجم : شعاع الدين شفا )

191

سفرنامه پيترو دلا واله ( قسمت مربوط به ايران ) ( فارسى )

كند ، يك‌به‌يك بدون اين‌كه تعظيم يا كسب اجازه‌اى كنند ، شروع به رفتن كردند و اين همان روشى است كه ما نيز آن را روش دربارى مىناميم . من كه به اين آداب و رسوم آشنا نبودم ، نمىدانستم آنان به چه منظور بيرون مىروند و آيا برخواهند گشت يا خير ، ولى چون ملاحظه كردم كه تقريبا همه رفتند ، براى اين‌كه هم‌رنگ ديگران شوم ، من هم عقب آنان روانه شدم و در حالى كه روى پله‌هاى ديوان‌خانه منتظر تسليم كفش‌هايم از طرف كفشدار بودم ، آقامير از يك‌سو و وزير مازندران از سوى ديگر صدا كردند كه شاه احضارم كرده است . فورا بازگشتم و به سمت شاه رفتم و در مقابل او دو زانو بر زمين نشستم ، به نحوى كه فاصلهء ما نسبتا زياد بود و جنب دلى محمدخان قرار گرفته بودم ، ولى شاه گفت مىخواهد با من صحبت كند و با دست اشاره كرد كه سمت چپ او قرار گيرم ؛ من هم براى اطاعت امر او همان‌جا نشستم . در آن موقع جز شاه و دلى محمدخان و نوازندگان و من ، كسى ديگرى در ديوان‌خانه نبود و خادمان و سرداران شاه همگى كنار درب ديوان‌خانه ايستاده بودند و از آنجا دور نمىشدند . نوازندگان مثل سابق مرتب مىزدند و گاهى مىخواندند ، منتهى صداى آنان به اندازه‌اى آهسته بود كه مانع سخن گفتن ما نمىشد . از اين موسيقى آهسته كه به طبع شاه خوش مىآمد ، چنين استنباط كردم كه وى در اعماق روح خود بسيار غمگين است . همين‌كه پهلوى شاه قرار گرفتم ، به زبان تركى از من علت آمدنم به اين كشور را سؤال كرد ؛ در جواب اظهار كردم كه شهرت نام و كارهاى بزرگ او ، مرا به چنين سفرى برانگيخته است و شايستهء مقام بلند اوست كه همهء اصيل‌زادگان و نجباى عالم به خدمتش كمر بندند . پرسيد از چه راهى به ايران آمده‌ام و مبدأ حركتم از كجا بوده ، و من به‌طور خلاصه تمام ماجراى سفر خود را برايش تعريف كردم . شاه سپس از رم ، كه وى مثل تركان عثمانى آن را قزل‌آلما يعنى سيب سرخ مىناميد ، سخن گفت و پرسيد آيا من اهل آن شهر هستم ؛ جواب دادم : بلى و او سپس سؤالات متعددى دربارهء شخص پاپ كرد و از راه مهربانى جوياى سلامتى و سنين عمر او شد و سپس طريق انتخابش را به مقام پاپى سؤال كرد . آنگاه از كاردينال‌ها و طرز انتخاب ايشان و اوضاع روحانيت ما پرسيد . تمام پرسش‌هاى او را به‌طور موجز و به نحوى كه ميسر بود ، جواب گفتم . همين‌كه جواب‌هاى من تمام مىشد ، شاه چنان‌كه عادت اوست ، گفته‌هاى مرا به زبان فارسى براى اطرافيان نقل مىكرد و مىپرسيد : شنيديد چه گفت ؟ چنين نگفت و چنان گفت . در حقيقت شاه ميان من و ديگران ، كار مترجمى را برعهده گرفته بود و گاه با من و گاه با دلى محمدخان و ديگران صحبت مىكرد . يك‌بار كه به توضيح مطلبى مشغول بودم ، چون به زبان تركى